شعر

ما چون ز دری پای کشیدیم  کشیدیم

امید ز هر کس که بریدیم  بریدیم

دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند

حالا که رماندی و رمیدیم  رمیدیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم بهمن ۱۳۸۹ساعت 14:9  توسط   | 

هیچ ذوقی به از این نیست که از غایت شوق

چشم من گرید و لبهای تو در خنده شوند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم دی ۱۳۸۹ساعت 16:13  توسط   | 

گفتي که : چو خورشيد زنم سوي تو پر

چون ماه شبي مي کشم از پنجره سر

 اندوه که خورشيد شدي تنگ غروب

افسوس که مهتاب شدي وقت سحر...!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم دی ۱۳۸۹ساعت 16:11  توسط   | 

باید خریدارم شوی  تا من خریدارت شوم

وزجان و دل یارم شوی تا عاشق زارت شوم

من نیستم چون دیگران بازیچه بازیگران

اول به دام آرم ترا و آنگه گرفتارت شوم

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم دی ۱۳۸۹ساعت 10:18  توسط   | 

بیمار عشق را ز مداوا چه فایده ؟

دارد لب تو فایده اما چه فایده ؟

دیشب چه خودکشی که نکردم به کوی تو

بیرون نیامدی به تماشا چه فایده؟

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم دی ۱۳۸۹ساعت 11:5  توسط   | 

به گیسویت که از سویت به دیگر سو  نتابم رخ

 

گرم صد با چون گیسو به گرد سرد بچرخانی

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم دی ۱۳۸۹ساعت 10:2  توسط   | 

گفتی که یک شب من برون  ُ از خانه ات خواهم شدن

گفتم که گر بیرون روی ُ ویرانه ات خواهم شدن

گفتی که تو دیوانه ای  ُ مجنونی و  شیدا دلی

گفتم که لیلای منی  ُ دیوانه ات خواهم شدن

گفتی که عشق بازیچه است ُ یک قصه و افسانه است

گفتم که افسون تو  ام ُ  افسانه ات خواهم شدن

گفتی که بلبل نیستی  ُ شیدای آن گل نیستی

گفتم به گرد شمع تو ُ پروانه ات خواهم شدن

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم دی ۱۳۸۹ساعت 12:48  توسط   | 

دلم امروز پر از آتش و شور است  بیا

ناله دارد دل من  چون ز تو دور است  بیا

اشک من خشک شد و هجر به پایان نرسید

در کنار تو دلم  کلبه نور است  بیا

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم دی ۱۳۸۹ساعت 12:34  توسط   | 

در اين سراي بي كسي كسي به در نمي زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمي زند

يكي زشب گرفتگان چراغ بر نمي كند
كسي به كوچه سار شب در سحر نمي زند


نشسته ام در انتظار اين غبار بي سوار
دريغ كز شبي چنين سپيده سر نمي زند

دل خراب من دگر خراب تر نمي شود
كه خنجر غمت از اين خراب تر نمي زند

گذر گهي است پر ستم كه اندرو به غير غم
يكي صلاي آشنا به رهگذر نمي زند

چه چشم پاسخ است از اين دريچه هاي بسته
ات
برو که هيچ کس ندا به گوش کر نمي زند

نه سايه دارم و نه بر بيفکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر کسي تبر نمي زند

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم دی ۱۳۸۹ساعت 11:25  توسط   | 

در آسمان غزل عاشقانه بال زدم

به شوق دیدنتان پرسه در خیال زدم


در انزوای خودم با تو عالمی دارم

به لطف قول و غزل قید قیل و قال زدم


کتاب حافظم از دست من کلافه شدست


چقدر آمدنت را چقدر فال زدم

غرور کاذب مهتاب ناگزیر شکست


همان شبی که برایش تورا مثال زدم


غزال من غزلم، محو خط و خال تو شد


چه شاعرانه بدون خطا به خال زدم


به قدر یک مژه بر هم زدن تورا دیدم


تمام حرف دلم را در این مجال زدم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۸۹ساعت 7:17  توسط   | 

مطالب قدیمی‌تر